مقدمه
همزمان با تولد یک نوزاد، مسائل و مشکلات او نیز آغاز میشود. کدهای ژنتیکی نخستین همزادی هستند که انسانها با خود به حیات میآورند. هر آنچه با ماهیت این نقشه همخوان نبوده یا با خواست و اراده فرد همسو نباشد، مشکلات تازهای را سر راه او قرار میدهد. این امر کاملاً طبیعی است که بروز هر اختلال، تعادل حیاتی انسان را برهم زده و سیستم دفاعی او را فعال میکند. تعریق، لرزش، سرفه، تب، مشکلات گوارشی، ریزش مو، عفونتهای پیدرپی، خستگی، تبخال و علائم دیگر، واکنشهایی هستند که برای مقابله با عوامل خطرآفرین بهطور خودبهخود به کار میافتند. بر این اساس، بیماریهای روانی نیز واکنشهای روانشناختی به چرخۀ ناهمسازی هستند که با ساختار حیات روانی انسان مطابقت نداشته و او را به مقابله با فشارها، ناکامیها و تعارضها برمیانگیزند. برای نمونه، بروز طیف افسردگی از یکسو و اختلال اسکیزوفرنیا از سوی دیگر، تصویر روشنی از کارکرد مکانیزمهای ناهشیار در دفاع از سیستم حیاتی انسان را به نمایش میگذارد.
پیدایش علائم بیماری به این معناست که وقتی کسی زیستنی دردمندانه را تجربه میکند، سیستم دفاعی من (ego) به کار میافتد و بهطور ناخودآگاه، فرد بیمار میشود تا بیمار نشود! پیچیدگی این مسئله به همین سادگی است که نشان میدهد انسان برای ادامه حیات گاهی بهتر است بیمار شود تا از پای درنیاید و به شیوهای تازه به زیستن خود ادامه دهد. بروز اینگونه اختلالات، نمود اعتراض به سیستم فردی- اجتماعی ناکارآمدی است که برای انسان قابلتحمل نبوده و آنان را به عکسالعمل واداشته است. فرد افسرده در مواجهه با فشارها و ناکامیهای تجربهشده، گریز، اجتناب و در خود فروماندگی را برمیگزیند و به دنیای ذهنی و هیجانی خود فرو میرود. اگر فرد دیگری با همان سیستم فشارآور مواجه شود و تاب تحمل این شرایط را نداشته باشد، ممکن است ستیزه و مقابله با عوامل بازدارنده و ناکامکننده را انتخاب کند و درنتیجه فردی با علائم اسکیزوفرنیا ظهور کند. بنابراین، بسیاری از اختلالات و بیماریها ریشه در فشارهای محیطی استیصالکننده دارند و واکنشی برای مقابله با آن تلقی میشوند. بررسی تاریخ حیات بشر گواه چرخۀ این تراژدی مولّد و بیپایان است.
همیشه اینگونه نیست که فرد یا اطرافیان او با این اوضاع تنشزا کنار آمده و وضعیت ناخوشایند پیشآمده را بپذیرند! هرچند اجتماع در ناتوان کردن و بیماری اعضای خود نقش بسزایی دارد، اما طبیعی است که تحمل آدمهای ناتوان و مزاحم را نیز ندارد. نزدیکان صمیمی فرد نیز با مشاهده علائم بیماری، بعد از مدت کوتاهی دست به کار شده و به درمان این عضو مشکلدار و ایجاد ایمنی برای سلامت خود میپردازند.
افزایش و تنوع بیماری و نیاز به درمان، فرصت مناسبی است برای کسانی که عمر و تلاش وافر خود را صرف بهسازی زندگی دیگران کرده و برای سلامتی آنان راه علمی و عملی میجویند. به همان نسبت، جامعه نیز نیازمند رویکردهای درمانی کارآمد است که از بروز و تشدید اختلالات روانی پیشگیری کرده و افراد را برای بازگشت به جامعه آماده نماید. در این عرصۀ خیرخواهی، درمانگران نیز یکی پس از دیگری به دنبال رهایی انسان از دردمندیها و مصائب او، وارد عمل میشوند. روزبهروز بر دامنه و وسعت این تئوریها افزوده میشود؛ پرسال معتقد است که امروزه این مدلها به بیش از 500 درمان افزایش یافته است.
شایانذکر است که تمامی نظریهها داعیه درمان بیماران را دارند و هر یک به کارآمدی و مؤثر بودن روشهای خود اصرار میورزند. بیگمان، ماهیت انسان به دلیل ظرفیت ذاتی، پیچیدگی و گستره ابعاد وجودیاش، میتواند بهنوعی به هر یک از روشهای درمان پاسخ دهد. داستان پیدایش نظریههای درمان، شبیه یکی از داستانهای مثنوی مولوی است: مردمی که در تاریکی شب برای شناختن فیل آمدهاند و هر یک فیل را آنگونه میفهمند که آن را لمس کردهاند.
هر یک از نظریهپردازان نیز با توجه به درکی که از ماهیت انسان و مسائل او دارند، درمان متناسب خود را ارائه میکنند. این امر کاملاً بدیهی است که هرچقدر فهم ما از انسان بالاتر رفته و شناخت عمیقتری از ماهیت او داشته باشیم، بهتر میتوانیم برای رفع مشکلاتش راهحل ارائه دهیم. نکته جالبتوجه اینجاست که هر یک از نظریههای درمان با توجه به خلاقیت و نوآوری ذاتی خود، در پرداختن به شیوه درمان، از گذشتگان نیز تأثیر گرفته و بر مدار اندیشه آنان راههای دیگری را پیشنهاد میکنند. برای مثال، اکثر افرادی که فروید را رد کرده و یا از او انتقاد جدی میکنند، ناخواسته بخش قابلتوجهی از اندیشه او را تکرار میکنند.
این خاصیت نظریههای درمان است که هیچ نظریهای، نظریه دیگر را نفی نمیکند، بلکه آن را به طریقی اصلاح و یا تکمیل مینماید. بر این اساس، بسیاری از صاحبنظران جدید، ازجمله نظریههای موج سوم، به تلفیق نظریههای گوناگون پرداخته و از آنها، نوزاد تازهای به جامعه درمانی معرفی میکنند. این مسئله بهخوبی نشان میدهد که اندیشههای درمانی به همان نسبت که در طول تاریخ شکلگیری خود به کثرت روی آوردهاند، بهتدریج به سمت وحدت میل پیدا میکنند. طرحواره درمانی، اکت و برخی دیگر از رویکردها، نمونههایی از این به همآمیزی و همگرایی را نشان میدهند. با معرفی رویکردهای شناختی به درمانگران، وجوه تازهای از ماهیت رفتار انسان مورد توجه قرار گرفت. درمان شناختی در نوع خود آغاز تحولی بود که نقیصه دیدگاههای سنتی را تغییر داده و دریچۀ جدیدی را به تحلیل رفتار درمانجویان گشود. این روند در سیر تکامل خود نیز از زایایی و تحولخواهی مصون نمانده و همچنان به سیر تکاملی خود ادامه میدهد.
میدانیم که بخش اعظمی از رشد و تحول درمان شناختی با کارهای آلیس آغاز شد که ابتدا درمان عقلانی- هیجانی نامیده میشد و در ادامه به رفتاردرمانی عقلانی- هیجانی2 تغییر نام داد و شیوهای کارآمدتر را در اختیار درمانگران قرار داد. آرون بِک نیز بهجای مفهوم عقاید نامعقول مطرحشده از سوی آلیس، ترجیح داد از شناختههای ناسازگارانه و نگرشهای کژکار استفاده کند و به همین سیاق در مورد پژوهش اولیه خود درباره افسردگی، از فرضهای دپرسوژنیک (ناشی از افسردگی) سخن گفت.
درمان شناختی بِک و درمان شناختی رفتاری، نظامهای رواندرمانی هستند که ظرف بیش از بیست سال گذشته بدون تردید بیشترین تحقیق دربارۀ آنها انجام شده است. دابسون پژوهش فرا تحلیلی را دربارۀ اثربخشی درمان شناختی بِک برای افسردگی منتشر کرد. او 28 تحقیق را شناسایی کرد که از مقیاس رایج برای نتیجه درمان افسردگی استفاده کرده بودند. در مقایسه با سایر درمانها، میانگین اندازه اثر این درمان نشان داد که 98 درصد از آزمودنیهای گواه وضعیت بهتری داشتند. امروزه روشهای CBT و DBT که به ترکیب راهبردهایی مانند تنظیم عاطفی و ذهنآگاهی به افکار و رفتارها میپردازند، به یکی از مؤثرترین و کاربردیترین روشهای درمانی تبدیل شدهاند.
میدانیم که مردم نهتنها جهان را بهصورت متفاوت تجربه میکنند، بلکه همانگونه که بندلر و گریندر، پیشگامان برنامهریزی عصبشناسی- زبانی، توضیح دادهاند، مردم به شیوههای متفاوت فکر میکنند. ممکن است برخی از بیماران به دلیل نداشتن اطلاعات، از رفتار متعهدانه بازبمانند. برای این گروه، صرفاً ارائه اطلاعات لازم و اندکی تشویق کمک میکند تا آنان بلافاصله به چرخه عمل وارد شده و مشکلات خود را برطرف نمایند. اما برخی دیگر از بیماران ممکن است به دانش و مهارت قابلتوجهی نیز مجهز باشند، اما در عمل از انجام تکالیف غفلت کرده و با اهمالکاری، اهداف خود را به تعویق بیندازند. این دسته نیازمند درمانگران و روشهایی هستند که به شیوهای معلممحورانه، درمانجویان خود را تحت کنترل گرفته و در مسیر تغییر گامبهگام آنان را هدایت نمایند.
متنی که پیش روی شماست، یکی از منابع تکاملی رفتاردرمانی شناختی است. کتاب «مداخلات درمان شناختی رفتاری مثبتگرا» نوشته فردیک بن نینک و نیکول گشویند که با تلاشهای مجدانه همکاران عزیز آقای دکتر محمد فروهر و دکتر مریم قانعنیا به شکلی روان ترجمه شده، اکنون در اختیار علاقهمندان به این روش درمانی قرار گرفته است.
کتاب حاضر از این جهت ویژگیهای قابلتوجهی دارد که میتواند به درمانگران رویکردهای حمایتی دقیق و کنترلشده و از سوی دیگر به بیماران نیز انگیزه و دقت و ارزیابی گامبهگام تغییراتشان را نشان دهد. از دیگر ویژگیهای درمان شناختی رفتاری مثبتگرا، برخلاف رویکردهای سنتی و حتی دیدگاههای اسلاف خود که بر تشخیص پافشاری داشتند، همانند دیدگاه راجرز بهنوعی امری فراتشخیصی است و بههیچوجه به تشخیص افتراقی اختلالات تکیه نمیکند. برچسب اختلال و بیماری در بسیاری از اوقات خود مانع درمان و یا انحراف از مسیر یاریگری را به وجود میآورد. در این رویکرد نیز تمرکز و تأکید بر آن چیزی است که درمانجو خواستار آن است، نه آنکه مشکل را مشاهده کند.
همچنین در ارائه پروتکل درمانی، تمرین «سبک تفکر خوشبینانه» گنجاندهشده است؛ زیرا ممکن است افرادی که از یک اختلال افسردگی رنج میبرند، در بیشتر موارد سبک تفکر بدبینانهای نسبت به مسائل داشته باشند. واقعیت این است که همۀ وجوه دنیا در ذهن ما تصویر میشود و بر اساس همین برداشت است که به تفسیر دنیا و وقایع آن میپردازیم. ضروری است تا برای درک درستتر جهان، گاهی نگاه خود را تغییر دهیم. اینگونه است
دکتر نادر جعفری بلالمی (عضو هیئتعلمی دانشگاه مازندران)
پیشگفتار مترجمان
امروزه در سطح دانشگاهی، بین متخصصان، درمانگران و حتی عامۀ مردم، صحبتهای بسیار زیادی دربارۀ یکی از جدیدترین، جذابترین و پرنفوذترین رویکردهای روانشناسی، موسوم به روانشناسی مثبتگرا، میشود. درواقع، روانشناسی مثبتگرا یکی از قدرتمندترین و بزرگترین امواج خروشان روانشناسی به شمار میرود که تحول بزرگی در این رشتۀ علمی ایجاد کرده است. علاوه بر اینکه نتایج و کاربردهای این موج بزرگ روانشناسی خیلی زود توانست در زندگی عامۀ مردم جایگاهی پیدا کند، با سرعت فزایندهای مرزهای روانشناسی را درنوردید و به قلمرو سایر علوم همچون علوم تربیتی، علوم پزشکی، سلامت عمومی، اقتصاد، مطالعات سازمانی، علوم اجتماعی، علوم سیاسی، حقوق، ورزش و غیره نفوذ کرد.
بااینحال، اگر از بلندای تاریخ به پهنۀ گستردۀ روانشناسی نگاه کنیم، بهوضوح درمییابیم که روانشناسی مثبتگرا موضوع و کشف تازهای نیست و ریشه در تاریخ طولانی حیات بشر دارد. بهطوریکه ردپایی از مثبتگرایی را میتوان در آموزههای فلاسفه، پیامبران، ائمه، مصلحان اجتماعی و سایر نیکخواهان یافت . خود صاحبنظران برجسته و پیشگام روانشناسی مثبتگرا نیز ادعا نمیکنند که یک رویکرد جدید و جایگزین را به ارمغان آوردهاند، بلکه آنها نیز اذعان دارند که بیشتر کوشیدهاند تاریخ فراموششدۀ مثبتگرایی و پتانسیل قدرتمند آن برای تحول و پیشرفت فردی و اجتماعی را از نو به بشر یادآوری کنند. با اینحال، بهویژه در سالهای پس از دو جنگ جهانی اول و دوم، روانشناسی به حاشیه راندهشده بود و در عمل بیشتر در خدمت افرادی بود که دچار اختلالات و مشکلات بودند. هدف روانشناسی نیز عمدتاً کمک به این افراد برای حلوفصل مشکلاتشان بود (به بیان ساده هدف رسانیدن درمان جویان از 1- یعنی جایی که در آن آسیبها و مشکلات وجود دارد به نقطۀ صفر یعنی جایی است که دیگر آسیبها و مشکلات از بین رفتهاند . در این زمینه دستاوردهای بسیار خوبی نیز به دست آمد که ازجملۀ مهمترین آنها میتوان به تدوین راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی DSM اشاره کرد که امروزه بهعنوان یک مرجع مهم و معتبر بینالمللی برای تعریف، شناسایی و طبقهبندی اختلالات و مشکلات روانشناختی شناخته میشود و کاربرد و اهمیت بسیار زیادی نیز در سطح جهانی دارد- در سال 2013 نسخۀ ویرایش شده و پنجم DSM منتشر شد.
تأکید و توجه بر آسیبها، مشکلات و نقاط ضعف انسانها تا چند دهه ادامه داشت تا اینکه در دهۀ 1960 با کارهای صاحبنظرانی همچون مازلو و راجرز، کمکم روانشناسی از حالت مرضی خارج شد و موج سوم روانشناسی بهعنوان روانشناسی انسانگرا یا روانشناسی کمال پدیدار گردید. بدین ترتیب، نحوۀ نگریستن به انسانها دستخوش تغییر شد و از شدت توجه به نقاط تاریک انسان و آسیبها و مشکلاتش کاسته گردید. در مجموع، روانشناسی انسانگرا را میتوان شالوده و مبنای اصلی شکلگیری جنبش روانشناسی مثبتگرا قلمداد کرد. در این راستا، مازلو بهعنوان یکی از مشاهیر و چهرههای تأثیرگذار روانشناسی انسانگرا، برای اولین بار در کتاب «انگیزش و شخصیت» خود که در سال 1954 به چاپ رساند، به واژۀ روانشناسی مثبتگرا اشاره کرد. در نهضت روانشناسی انسانگرا، برای اولین بار در تاریخ روانشناسی معاصر، بحث انسان سالم و خودشکوفایی مطرح شد. اما باوجود پاشیدن رنگهای روشن بر چهرۀ خاکستری روانشناسی، به دلیل کاستیهای مختلف، ازجمله دشواری در اندازهگیری و تأیید صحت علمی نظریهها به لحاظ تجربی، این رویکرد با اقبال جدی و زیادی، بهویژه در عرصۀ پژوهش و کاربرد، مواجه نشد و همواره مورد نقد قرار داشته است . چندی پس از نهضت روانشناسی انسانگرا و دمیده شدن روح مثبتگرایی به کالبد روانشناسی، مارتین سلیگمن، بنیانگذار و پدر روانشناسی مثبتگرا، در سال 1998 از تولد و ظهور این شاخه خبر داد. اکنون، روانشناسی مثبتگرا در دهۀ سوم حیات خود به بلوغ بالایی ازنظر نظری، پژوهشی و کاربردی دستیافته است. اما آنچه سلیگمن را به ایجاد تغییرات بنیادین در تمام جنبههای روانشناسی واداشت، انتقاد از وضعیت کنونی روانشناسی بود که بیشازحد بر شناسایی و حل مشکلات و آسیبها تمرکز کرده بود. در این راستا، سلیگمن بر لزوم نوزایی در روانشناسی تأکید کرد، سه دیدگاه جدید را به این حوزه معرفی کرده است:
1. روانشناسی باید از حالت تقریباً انحصاری مرضی خارج شده و در اختیار همۀ افراد گیرد، بر این مبنا نیاز است یک حالت تعادل بین مطالعۀ مفاهیم مثبت و منفی در روانشناسی برقرار گردد.
2. رسالت و نگرش روانشناسی باید بهجای تمرکز صرف بر آسیبشناسی و رفع مشکل روی شناسایی توانمندیها و نقاط قوت آنها باشد.
3. بیش و فراتر از بین بردن (افسردگی، مشکلات، شکستها و غیره) باید روی ایجاد کردن (شادکامی، شکوفایی، موفقیت و غیره) تأکید و تمرکز شود .
در واقع، وجه اشتراک روانشناسی انسانگرا و روانشناسی مثبتگرا نیز در این باور نهفته است که مطالعۀ بیماریهای روانی و مشکلات و آسیبها نمیتواند ما را در درک شادکامی و خوشبختی یاری کند. در این راستا، روانشناسان مثبتگرا با تحلیل مقالات و آثار علمی منتشرشده، متوجه شدند که شکاف عمیقی بین مطالعۀ مفاهیم مثبت و منفی در پیشینۀ پژوهش وجود دارد، به همین دلیل، آنها خواهان ایجاد یک نقطه تعادل در این زمینه شدند . بدیهی است که روانشناسی مثبتگرا به دنبال جایگزینی برای روانشناسی سنتی نیست، بلکه بیشتر بهعنوان یک رویکرد مکمل برای آن مطرح شده است (هرچند برخی منتقدان بر این باورند که روانشناسی مثبتگرا بیشازحد به مطالعه پدیدههای مثبت پرداخته و در مورد کارکردهای مثبتگرایی اغراق کرده است ).
یکی از فلسفههای بنیادین روانشناسی مثبتگرا نیز این است که مفاهیم مثبت و منفی دو روی یک سکه نیستند و هریک از پیشایندها، مکانیسمها و پیایندهای منحصربهفرد خودشان برخوردارند؛ ازاینرو ما با مطالعۀ پدیدههای منفی (همچون افسردگی) قادر به ایجاد درکی برای پدیدههای مثبت (همچون شادکامی) نخواهیم بود و به همین دلیل نیز به رویکرد جداگانه و منحصربهفردی برای این موضوع نیازمندیم .
از سوی دیگر، برخی صاحبنظران و نویسندگان همچون سارا لوئیس ، کیم کامرون ، باربارا فردیکسون و فردریک بنننیک و ... بر این باورند که پدیدههای منفی را با استفاده از رویکرد مثبتگرا به شکل مؤثرتری میتوان حلوفصل کرد. همچنین، بهرهگیری از رویکرد مثبتگرا میتواند به کاهش پیامدهای منفی یا حتی کمرنگ و محو شدن خود پدیدههای منفی منجر شود. یکی از دیدگاههای مهمی که روانشناسان مثبتگرا مطرح میکنند این است که مثبتگرایی فراتر از آنچه هست (حلوفصل مشکلات، آسیبها و بیماریهای فعلی) به آنچه میتواند باشد (آیندۀ ممکن مبتنی بر فرصتها و احتمالات) میپردازد ؛ موضوعی که در این کتاب نیز بهعنوان یکی از محوریترین مضامین درمانی بر آن تأکید ویژهای شده است.
بهطورکلی، امروزه روانشناسی مثبتگرا در سطح جهانی از مقبولیت ویژهای برخوردار شده است و به مرحلهای از اعتبار علمی دستیافته که در برخی از دانشگاههای معتبر جهان، رشتۀ تخصصی روانشناسی مثبتگرا دایر شده و هرساله تعداد زیادی از دانشجویان بهعنوان متخصص روانشناسی مثبتگرا فارغالتحصیل میشوند. در ایران نیز، روانشناسی مثبتگرا از اواخر دهۀ هشتاد بهطور ویژهای موردتوجه قرار گرفت و تا اواخر دهۀ نود به سطح قابل قبولی از بلوغ دست یافت؛ بهطوریکه در طی این دهه شاهد ترجمه و چاپ کتابهای مختلف، برگزاری همایشها، چاپ مقالات متعدد با مضامین روانشناسی مثبتگرا، راهاندازی مجلۀ تخصصی روانشناسی مثبتگرا و درنهایت تأسیس رشتۀ روانشناسی مثبتگرا در مقطع ارشد و تربیت متخصصانی در این زمینه بودهایم.
مترجمان از ایستگاه اول قطار روانشناسی مثبتگرا در ایران و در آغاز دهۀ نود خورشیدی، بهعنوان همسفر و هم مسیر پژوهشگران، اساتید، مترجمان و نویسندگانی که در این راه گامهایی برداشتهاند، به فعالیت پرداختند. در این سفر که اکنون بیش از یک دهه از آن میگذرد، آنها به پژوهش، ترجمه، تألیف و آموزش مفاهیم روانشناسی مثبتگرا (بهویژه در سطح سازمانی) مشغول بوده و در این سالها همکاری خوبی با یکدیگر داشتهاند. با توجه به توسعۀ نظری روانشناسی مثبتگرا و وجود خلأ یک مرجع علمی مبتنی بر شواهد برای انجام مداخلات درمانی شناختی-رفتاری مثبتگرا، تصمیم گرفتیم همکاری دیگری را آغاز کنیم تا ترجمۀ کتاب حاضر را به شما، خوانندگان گرامی، تقدیم کنیم.
کتاب پیش رو یکی از جدیدترین دستاوردهای عملی روانشناسی مثبتگرا در حوزۀ مداخلات درمانی مثبتگرا به شمار میآید. در این کتاب، خانم دکتر فردریک بن نینک با تلفیق روانشناسی مثبتگرا، درمان راهحل محور کوتاهمدت و درمان شناختی رفتاری، طرح درمانی جدیدی تحت عنوان «درمان شناختی رفتاری مثبتگرا» ارائه کرده است. همچنین، به درخواست افرادی که به دنبال یک ابزار کارآمد برای پیادهسازی مداخلات درمان شناختی رفتاری مثبتگرا بودند و میخواستند آن را بهطور مؤثر در فرایندهای درمان خود اجرا کنند، با همکاری دکتر نیکول گشویند، اقدام به طراحی یک پروتکل درمانی فردی و گروهی کردند. این پروتکل پس از تأیید تجربی در دو مطالعۀ کمی و کیفی، در قالب کتاب حاضر بهعنوان یک مرجع مبتنی بر شواهد برای اجرای پروتکلهای درمانی فردی و گروهی رفتاری شناختی مثبتگرا و در شش فصل به چاپ رسیده است.
مترجمان ترجمۀ این اثر را بهتمامی کسانی که میل به تغییر، تحول و شکوفایی دارند تقدیم میکنند؛ به کسانی که تنها به موشکافی دردها و رنجهای درمانجویان نمیپردازند، بلکه علاوه بر رهایی آنها از بند افسردگی و دردها، بالهای پرواز شایستگیها و توانمندیهایشان را تقویت میکنند و آسمانی بیدریغ از فرصتها و امکانات جدید را برایشان ترسیم مینمایند. در این آسمان، آنها میتوانند بال بگشایند، مرزها و محدودیتها را درنوردند و سرزمینهای جدید و بکری از بهروزی روانشناختی و شکوفایی را کشف کنند. همچنین، در این سرزمین جدید، میتوانند دست به ماجراجوییهای تازه بزنند و از زندگی جدید و متفاوت خود لذت ببرند. در همین راستا، از خوانندگان گرامی دعوت میشود تا تجارب و دیدگاههای خود را دربارۀ این کتاب یا اجرای آن بر روی درمانجویان (بهصورت فردی یا گروهی) از طریق انتشارات یا ایمیل با مترجمان در میان بگذارند.
دکتر محمد فروهر و دکتر مریم قانع نیا
در نهایت، مترجمان بر خود لازم میدانند از جناب آقای دکتر نادر جعفری بلالمی به خاطر بازخوانی نهایی ترجمه و نگارش مقدمهای بر کتاب و همچنین، مجموعۀ انتشارات وزین دانش بنیاد بهپاس همراهی در چاپ و نشر کتاب صمیمانه قدردانی کنند. بهروز و کامیاب باشید
مترجمان
زمستان 1403
فهرست
مقدمه ط
فصل 1 : درمان شناختی رفتاری مثبتگرا 1
مقدمه 2
سه رویکرد نهفته در درمان شناختی رفتاری مثبتگرا
درمان شناختی رفتاری 3
روانشناسی مثبتگرا 4
درمان کوتاهمدت راهحل محور 8
مقایسۀ درمان شناختی رفتاری سنتی با درمان شناختی رفتاری مثبتگرا 10
مقایسۀ فرآیندهای درمان شناختی رفتاری سنتی و مثبتگرا 12
نقش درمانگر درمان شناختی رفتاری مثبتگرا 26
فصل 2 : تحقیق روی افسردگی در درمان رفتاری شناختی مثبتگرا 29
مقدمه 28
نتایج مطالعۀ کمی 32
نتایج مطالعۀ کیفی 34
داشتن احساس بهتر و توانمندتر بودن 35
تجربۀ اثر مارپیچی بالاروندۀ هیجانهای مثبت 37
شناسایی گامهای کوچک 38
کشف (دوبارۀ) خوشبینی 39
نتیجهگیری 40
فصل 3 : پروتکل درمان شناختی رفتاری فردی مثبتگرا 43
مقدمه 44
دربارۀ تشخیصها 45
توضیح کوتاهی دربارۀ تمرینها 50
توضیح کوتاهی دربارۀ تکالیف پیشنهادی 51
مقاومت 52
توضیح کوتاهی دربارۀ نوشتن بهترین لحظات روزانه 53
مروری کوتاه بر جلسات 54
جلسۀ اول 56
جلسۀ دوم 62
جلسۀ سوم 67
جلسۀ چهارم 70
جلسۀ پنجم 79
جلسۀ ششم 84
جلسۀ هفتم 89
جلسۀ هشتم 94
فصل 4 : پروتکل درمانی رفتاری شناختی مثبتگرا گروهی 99
مقدمه 100
درمان شناختی رفتاری گروهی مثبتگرا 100
مروری کوتاه بر پروتکل درمان شناختی رفتاری گروهی مثبتگرا 101
مرور کوتاهی بر جلسات 108
با استفاده پرسش باز «چه چیز بهتر شده؟»، میزان پیشرفت درمانجویان را بررسی کنید 109
جلسۀ اول 112
جلسۀ دوم 119
جلسۀ سوم 126
جلسۀ چهارم 131
جلسۀ پنجم 134
جلسۀ ششم 138
جلسۀ هفتم 143
جلسۀ هشتم 146
مقایسۀ پروتکل درمانی گروهی مثبتگرا با پروتکل درمان فردی مثبتگرا 148
فصل 5 :مورد کارین 153
مقدمه 154
کارین 154
هدفگذاری و طرح پرسشهای درجهبندیشده 155
چه چیز بهتر شده؟ 155
فصل 6 :درمان شناختی رفتاری مثبتگرا 161
مقدمه 162
دوازده پرسش متداول به همراه پاسخهای متناظر با آن 161
سخن پایانی 173
پیوست 175
واژهنامه 207